غزل شمارهٔ 20
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
11
دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند
یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
22
نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک
الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
33
عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند
گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند
44
تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی
که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند
55
این سراییست که البته خلل خواهد کرد
خنک آن قوم که در بند سرای دگرند
66
دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان
حق عیان است ولی طایفهای بیبصرند
77
ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست
دیگران در شکم مادر و پشت پدرند
88
گوسفندی برد این گرگ مُعَوَّدْ هر روز
گوسفندان دگر خیره در او مینگرند
99
آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک
عاقبت خاک شد و خلق بدو میگذرند
1010
کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق
تا دمی چند که ماندهست غنیمت شمرند
1111
گل بی خار میسر نشود در بستان
گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند
1212
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز
مرده آن است که نامش به نکویی نبرند
زمین

