قصیدهٔ شمارهٔ 2 - در ستایش علاء الدین عطاملک جوینی صاحب دیوان
Toggle stanza 1اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را
11
اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را
بیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را
22
شگفت نیست گر از طین به در کند گل و نسرین
همانکه صورت آدم کند سلالهٔ طین را
33
حکیم بار خدایی که صورت گل خندان
درون غنچه ببندد چو در مشیمه جنین را
44
سزد که روی عبادت نهند بر در حکمش
مصوری که تواند نگاشت نقش چنین را
55
نعیم خطهٔ شیراز و لعبتان بهشتی
ز هر دریچه نگه کن که حور بینی و عین را
66
گرفته راه تماشا بدیع چهره بتانی
که در مشاهده عاجز کنند بتگر چین را
77
کمان ابرو ترکان به تیر غمزهٔ جادو
گشاده بر دل عشاق مستمند کمین را
88
هزار نالهٔ بیدل ز هر کنار برآید
چو پر کنند غلامان شاه، خانهٔ زین را
99
به هم برآمده آب از نهیب باد بهاری
مثال شاهد غضبان گره فکنده جبین را
1010
مگر شکوفه بخندید و بوی عطر برآمد
که ناله در چمن افتاد بلبلان حزین را
1111
بیار ساقی مجلس، بگوی مطرب مونس
که دیر شد که قرینان ندیدهاند قرین را
1212
هزاردستان بر گل سخن سرای چو سعدی
دعای صاحب عادل علاء دولت و دین را
1313
وزیر مشرق و مغرب امین مکه و یثرب
که هیچ ملک ندارد چنو حفیظ و امین را
1414
جهان فضل و فتوت جمال دست وزارت
که زیر دست نشانده مقربان مکین را
1515
در آن حرم که نهندش چهار بالش حرمت
جز آستان نرسد خواجگان صدرنشین را
1616
چو شیر رایت وی را کند صبا متحرک
مجال حمله نماند ز هول شیر عرین را
1717
ملوک روی زمین را به استمالت و حکمت
چنان مطیع و مسخر کند که ملک یمین را
1818
دیار دشمن وی را به منجنیق چه حاجت
که رعب او متزلزل کند بروج حصین را
1919
وزیر عالم و عادل به اتفاق افاضل
پناه ملک بود پادشاه روی زمین را
2020
سنان دولت او دشمنان دولت و دین را
چنان زند که سنان ستاره دیو لعین را
2121
به عهد ملک وی اندر نماند دست تطاول
مگر سواعد سیمین و بازوان سمین را
2222
همیشه دست توقع گرفته دامن فضلش
چو وامدار که دریابد آستین ضمین را
2323
شروح فکر من اندر بیان خاصیت او
تکلف است که حاجت به شرح نیست یقین را
2424
هلال اگر بنماید کسی بدیع نباشد
چه حاجت است که بنمایم آفتاب مبین را
2525
در این حدیقه که بلبل زبان نطق ندارد
تو شوخ دیده مگس بین که برگرفت طنین را
2626
ایا رسیده به جایی کلاه گوشهٔ قدرت
که دست نیست بر آن پایه آسمان برین را
2727
گر اشتیاق نویسم به وصف راست نیاید
چنان مرید محبم که تشنه ماء معین را
2828
به خاک پای تو ماند یمین غیر مکفر
کزان زمان که بدانستم از یسار یمین را
2929
برای حاجت دنیا طمع به خلق نبندم
که تنگ چشم تحمل کند عذاب مهین را
3030
تو قدر فضل شناسی که اهل فضلی و دانش
شبه فروش چه داند بهای در ثمین را
3131
نگاهدار و معینت خدای بود که هرگز
به از خدای نبینی نگاهدار و معین را
3232
مضاجع پدرانت غریق باد به رحمت
که چون تو عاقل و هشیار پرورند بنین را
3333
در سخن به دو مصرع چنان لطیف ببندم
که شاید اهل معانی که ورد خود کند این را
3434
بخور ببخش که دنیا به هیچ کار نیاید
جز آنکه پیش فرستند روز بازپسین را
زمین

