غزل شمارهٔ 417
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
11
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
22
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم؟
33
هیچم از دنیی و عُقبیٰ نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
44
گر چنان است که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
55
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
66
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
77
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
88
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
99
دُرَم از دیده چکان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم
1010
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1615
ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم
چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1616
ای خدایی که به جز تو ملکالعرش ندانم
بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 116 - در صفات ذات اقدس باری

