غزل شمارهٔ 33
Toggle stanza 1کهن شود همهکس را به روزگار ارادت
11
کهن شود همهکس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت
22
گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت
33
مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت
44
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
55
گرم به گوشهٔ چشمی شکستهوار ببینی
فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت
66
بیایمت که ببینم، کدام زَهره و یارا
روم که بی تو نشینم، کدام صبر و جلادت
77
مرا هر آینه روزی تمامکشته ببینی
گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت
88
اگر جنازهٔ سعدی به کوی دوست برآرند
زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت

