غزل شمارهٔ 463
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
11
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن
22
به روزگار عزیزان که روزگار عزیز
دریغ باشد بیدوستان به سر بردن
33
اگر هزار جفا سروقامتی بکند
چو خود بیاید عذرش بباید آوردن
44
چه شکر گویمت ای باد مشکبوی وصال
که بوستان امیدم بخواست پژمردن
55
فراق روی تو هر روز نفس کشتن بود
نظر به شخص تو امروز روح پروردن
66
کسی که قیمت ایام وصل نشناسد
ببایدش دو سه روزی مفارقت کردن
77
اگر سری برود بیگناه در پایی
به خردهای ز بزرگان نشاید آزردن
88
به تازیانه گرفتم که بیدلی بزنی
کجا تواند رفتن کمند در گردن
99
کمال شوق ندارند عاشقان صبور
که احتمال ندارد بر آتش افسردن
1010
گر آدمی صفتی سعدیا به عشق بمیر
که مذهب حیوان است همچنین مردن
زمین

