غزل شمارهٔ 618
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
11
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
22
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسماند و تو جسمی همه جسماند و تو جانی
33
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند
ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
44
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
55
نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی
من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
66
هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی
77
رمقی بیش نماندهست گرفتار غمت را
چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
88
بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومی
بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
99
گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد
که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
1010
سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند
باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی
زمین

