غزل شمارهٔ 342
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
11
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
22
خدمتت را هر که فرمایی کمر بندد به طوع
لیکن آن بهتر که فرمایی به خدمتگار خویش
33
من هم اولروز گفتم جان فدای روی تو
شرط مردی نیست برگردیدن از گفتار خویش
44
درد عشق از هر که میپرسم جوابم میدهد
از که میپرسی؟ که من خود عاجزم در کار خویش
55
صبر چون پروانه باید کردنت بر داغ عشق
ای که صحبت با یکی داری نه در مقدار خویش
66
یا چو دیدارم نمودی دل نبایستی شکست
یا نبایستی نمود اول مرا دیدار خویش
77
حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن
ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش
88
عقل را پنداشتم در عشق تدبیری بود
من نخواهم کرد دیگر تکیه بر پندار خویش
99
هر که خواهد در حق ما هر چه خواهد گو بگوی
ما نمیداریم دست از دامن دلدار خویش
1010
روز رستاخیز کان جا کس نپردازد به کس
من نپردازم به هیچ از گفتوگوی یار خویش
1111
سعدیا در کوی عشق از پارسایی دم مزن
هر متاعی را خریداریست در بازار خویش
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش
تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 499
کاش میدیدی به چشم عاشقان رخسار خویش
تا دریغ از چشم خود میداشتی دیدار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4912
برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
از تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4913
زیر یک پیراهن از یکرنگیم با یار خویش
بوی یوسف میکشم از چشم چون دستار خویش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4914
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش
ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 46

