غزل شمارهٔ 315
Toggle stanza 1پیوند روح میکند این باد مشکبیز
11
پیوند روح میکند این باد مشکبیز
هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز
22
شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنه
عنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز
33
ور دوست دست میدهدت هیچ گو مباش
خوشتر بود عروس نکوروی بیجهیز
44
امروز باید ار کرمی میکند سحاب
فردا که تشنه مرده بود لای گو بخیز
55
من در وفا و عهد چنان کند نیستم
کز دامن تو دست بدارم به تیغ تیز
66
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
عیار مدعی کند از دشمن احتریز
77
فردا که سر ز خاک برآرم اگر تو را
بینم فراغتم بود از روز رستخیز
88
تا خود کجا رسد به قیامت نماز من
من روی در تو و همه کس روی در حجیز
99
سعدی به دام عشق تو در پایبند ماند
قیدی نکردهای که میسر شود گریز

