غزل شمارهٔ 155
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
11
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
22
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
33
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم
چون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
44
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتش
ما هیچ نگفتیم و حکایت به درافتاد
55
با هر که خبر گفتم از اوصاف جمیلش
مشتاق چنان شد که چو من بیخبر افتاد
66
هان تا لب شیرین نستاند دلت از دست
کان کز غم او کوه گرفت از کمر افتاد
77
صاحب نظران این نفس گرم چو آتش
دانند که در خرمن من بیشتر افتاد
88
نیکم نظر افتاد بر آن منظر مطبوع
کاول نظرم هر چه وجود از نظر افتاد
99
سعدی نه حریف غم او بود ولیکن
با رستم دستان بزند هر که درافتاد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد
بین مستی این می که عجب کارگر افتاد
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 122
پیرانه سَرم عشقِ جوانی به سر افتاد
وآن راز که در دل بِنَهفتم به درافتاد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 110
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 641
هر پرده که از چهره مقصود برافتاد
شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4327

