غزل شمارهٔ 637
Toggle stanza 1ندانم از من خستهجگر چه میخواهی؟
11
ندانم از من خستهجگر چه میخواهی؟
دلم به غمزه ربودی، دگر چه میخواهی؟
22
اگر تو بر دلِ آشفتگان ببخشایی
ز روزگارِ من آشفتهتر چه میخواهی؟
33
به هرزه عمرِ من اندر سرِ هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر! چه میخواهی؟
44
ز دیده و سرِ من آن چه اختیارِ تو است
به دیده هر چه تو گویی، به سر چه میخواهی؟
55
شنیدهام که تو را التماسِ شعرِ رهیست
تو کآن شهد و نباتی، شکر چه میخواهی؟
66
به عمری از رخِ خوبِ تو بردهام نظری
کنون غرامتِ آن یک نظر چه میخواهی؟
77
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی، دگر چه میخواهی؟

