غزل شمارهٔ 434
Toggle stanza 1ما در خلوت به روی خلق ببستیم
11
ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
22
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم
33
مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم
44
مالک خود را همیشه غصه گدازد
ملک پریپیکری شدیم و برستیم
55
شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
داعی دولت به هر مقام که هستیم
66
در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
در همه عالم بلند و پیش تو پستیم
77
ای بت صاحبدلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم
88
دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم
99
تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
جان گرامی نهاده بر کف دستیم
1010
دوستی آن است سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم

