غزل شمارهٔ 72
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1پای سرو بوستانی در گِل است
11
پای سرو بوستانی در گِل است
سرو ما را پای معنی در دل است
22
هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد
طالعش میمون و فالش مُقبل است
33
نیکخواهانم نصیحت میکنند
خشت بر دریا زدن بیحاصل است
44
ای برادر ما به گرداب اندریم
وان که شَنْعَت میزند بر ساحل است
55
شوق را بر صبر، قُوّت غالب است
عقل را با عشق، دعوی باطل است
66
نسبت عاشق به غفلت میکنند
وآن که معشوقی ندارد غافل است
77
دیده باشی تشنه مستعجل به آب
جان به جانان همچنان مستعجل است
88
بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ
در طریق عشق، اول منزل است
99
گر بمیرد طالبی در بند دوست
سهل باشد؛ زندگانی مشکل است
1010
عاشقی میگفت و خوش خوش میگریست
جان بیاساید که جانان قاتل است
1111
سعدیا نزدیک رای عاشقان
خلق مجنونند و مجنون عاقل است
زمین

