غزل شمارهٔ 86
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
11
بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
پیر نگردد که در بهشت برین است
22
دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنین است
33
آینهای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبین است
44
گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگین است
55
گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
گوشه چشمت بلای گوشه نشین است
66
تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی میزنیم بازپسین است
77
حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دین است
88
سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمین است
99
عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماء مَعین است
1010
سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
گر ره دیگر رود ضلال مبین است
زمین

