غزل شمارهٔ 596
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
11
مرا تو جان عزیزی و یار محترمی
به هر چه حکم کنی بر وجود من حکمی
22
غمت مباد و گزندت مباد و درد مباد
که مونس دل و آرام جان و دفع غمی
33
هزار تندی و سختی بکن که سهل بود
جفای مثل تو بردن که سابق کرمی
44
ندانم از سر و پایت کدام خوبتر است
چه جای فرق که زیبا ز فرق تا قدمی
55
اگر هزار الم دارم از تو بر دل ریش
هنوز مرهم ریشی و داروی المی
66
چنین که میگذری کافر و مسلمان را
نگه به توست که هم قبلهای و هم صنمی
77
چنین جمال نشاید که هر نظر بیند
مگر که نام خدا گرد خویشتن بدمی
88
نگویمت که گلی بر فراز سرو روان
که آفتاب جهانتاب بر سر علمی
99
تو مشکبوی سیه چشم را که دریابد
که همچو آهوی مشکین از آدمی برمی
1010
کمند سعدی اگر شیر شرزه صید کند
تو در کمند نیایی که آهوی حرمی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سزد که سجده کنند، ای برهمن عجمی
همه بتانت که محراب چشم هر صنمی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1912
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی
قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2753
همیدهد خبر از گل نسیم صبحدمی
ز گشت باغ میاسا به عذر بیدرمی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 456
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 471

