غزل شمارهٔ 560
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
11
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
22
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
33
یعلم الله که من از دست غمت جان نبرم
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
44
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای برآرد خاری
55
مِی حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
66
میروی خرم و خندان و نگه مینکنی
که نگه میکند از هر طرفت غمخواری
77
خبرت هست که خلقی ز غمت بیخبرند
حال افتاده نداند که نیفتد باری
88
سرو آزاد به بالای تو میماند راست
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
99
مینماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
1010
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری
زمین

