غزل شمارهٔ 416
Toggle stanza 1بس که در منظر تو حیرانم
11
بس که در منظر تو حیرانم
صورتت را صفت نمیدانم
22
پارسایان ملامتم مکنید
که من از عشق توبه نتوانم
33
هر که بینی به جسم و جان زندهست
من به امید وصلِ جانانم
44
به چه کار آید این بقیت جان؟
که به معشوق برنیفشانم
55
گر تو از من عنان بگردانی
من به شمشیر برنگردانم
66
گر بخوانی، مقیمِ درگاهم
ور برانی، مطیعِ فرمانم
77
من نه آنم که سست باز آیم
ور ز سختی به لب رسد جانم
88
گر اجابت کنی و گر نکنی
چارهٔ من دعاست، میخوانم
99
سهل باشد صعوبت ظلمات
گر به دست آید آب حیوانم
1010
تا کی آخر جفا بری سعدی؟
چه کنم؟ پایبند احسانم
1111
کار مردان تحمل است و سکون
من کیام؟ خاک پای مردانم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای وجود تو دیده جانم
جسم پیدا و جان پنهانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1478
بس به مویت اسیر شد جانم
گر گذاری، گریخت نتوانم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1502
می رسد عید و کشته آنم
که کند غمزه تو قربانم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 610
به صفت گر چه نقشِ بیجانم
به نگاری و عاشقی مانم
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 258
از در جان درآی تا جانم
همچو پروانه بر تو افشانم
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 560

