غزل شمارهٔ 234
Toggle stanza 1آفتاب از کوه سر بر میزند
11
آفتاب از کوه سر بر میزند
ماهروی انگشت بر در میزند
22
آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
33
دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
44
یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
55
روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
66
عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
77
انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
88
در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
99
سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند

