غزل شمارهٔ 59
Toggle stanza 1آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدهست
11
آن تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدهست
یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدهست
22
آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار
باز میبینم که در عالم پدیدار آمدهست
33
عود میسوزند یا گل میدمد در بوستان
دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدهست
44
تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد
هر چه میبینم به چشمم نقش دیوار آمدهست
55
ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار
گر به جانی میدهد اینک خریدار آمدهست
66
من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند
خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدهست
77
گر تو انکار نظر در آفرینش میکنی
من همیگویم که چشم از بهر این کار آمدهست
88
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
مردهای بینی که با دنیا دگر بار آمدهست
99
آن چه بر من میرود در بندت ای آرام جان
با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدهست
1010
نی که مینالد همی در مجلس آزادگان
زان همی نالد که بر وی زخم بسیار آمدهست
1111
تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو
تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدهست
1212
سعدیا گر همتی داری منال از جور یار
تا جهان بودهست جور یار بر یار آمدهست

