غزل شمارهٔ 246
Toggle stanza 1دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمند
11
دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
22
شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند
33
خون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟
44
صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب
زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند
55
گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
66
هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست
تا نگویی که اسیران کمندِ تو کمند
77
حرفهای خط موزون تو پیرامن روی
گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند
88
در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش
که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند
99
زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس
به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند
1010
بندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریز
چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند
1111
جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
1212
غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس
نشناسی که جگرسوختگان در المند
1313
تو سبکبارِ قویحال کجا دریابی؟
که ضعیفان غمت بارکشان ستمند
1414
سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد
سستعهدان ارادت ز ملامت برمند

