غزل شمارهٔ 120
Toggle stanza 1خبرت هست که بیروی تو آرامم نیست؟
11
خبرت هست که بیروی تو آرامم نیست؟
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست؟
22
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد؟
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
33
میل آن دانهٔ خالم، نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست
44
شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست
55
چشم از آن روز که برکردم و رویات دیدم
به همین دیده، سرِ دیدنِ اقوامم نیست
66
نازنینا! مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم، بهره در اسلامم نیست
77
گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوتِ خاصم، خبر از عامم نیست
88
نه به زرق آمدهام تا به ملامت بروم
بندگی لازم، اگر عزت و اکرامم نیست
99
به خدا و به سراپای تو، کز دوستیات
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
1010
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو، که چشم از تو به انعامم نیست
1111
سعدیا! نامتناسب حیَوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلآرامم نیست

