غزل شمارهٔ 365
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
11
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با هیچ کس نپیوستم
22
کجا روم که بمیرم بر آستان امید
اگر به دامن وصلت نمیرسد دستم
33
شگفت ماندهام از بامداد روز وداع
که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم
44
بلای عشق تو نگذاشت پارسا در پارس
یکی منم که ندانم نماز چون بستم
55
نماز کردم و از بیخودی ندانستم
که در خیال تو عقد نماز چون بستم
66
نماز مست شریعت روا نمیدارد
نماز من که پذیرد که روز و شب مستم
77
چنین که دست خیالت گرفت دامن من
چه بودی ار برسیدی به دامنت دستم
88
من از کجا و تمنای وصل تو ز کجا
اگر چه آب حیاتی هلاک خود جستم
99
اگر خلاف تو بودهست در دلم همه عمر
نه نیک رفت خطا کردم و ندانستم
1010
بکش چنان که توانی که سعدی آن کس نیست
که با وجود تو دعوی کند که من هستم
زمین

