غزل شمارهٔ 569
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
11
حدیث یا شکر است آن که در دهان داری
دوم به لطف نگویم که در جهان داری
22
گناه عاشق بیچاره نیست در پی تو
گناه توست که رخسار دلستان داری
33
جمال عارض خورشید و حسن قامت سرو
تو را رسد که چو دعوی کنی بیان داری
44
ندانم ای کمر این سلطنت چه لایق توست
که با چنین صنمی دست در میان داری
55
بسیست تا دل گم کرده باز میجستم
در ابروان تو بشناختم که آن داری
66
تو را که زلف و بناگوش و خد و قد اینست
مرو به باغ که در خانه بوستان داری
77
بدین صفت که تویی دل چه جای خدمت توست
فراتر آی که ره در میان جان داری
88
گر این روش که تو طاووس میکنی رفتار
نه برج من که همه عالم آشیان داری
99
قدم ز خانه چو بیرون نهی به عزت نه
که خون دیده سعدی بر آستان داری
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری؟
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 445
به حق آنک تو جان و جهان جانداری
مرا چنانک بپروردهای چنان داری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3085
ز برگریز، دل بی قرار ازان داری
که غافلی ز بهاری که در خزان داری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6855
دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟
چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6856

