غزل شمارهٔ 620
Toggle stanza 1فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی
11
فرخ، صباحِ آن که تو بر وی نظر کنی
فیروز، روزِ آن که تو بر وی گذر کنی
22
آزاد، بندهای که بود در رکاب تو
خرم، ولایتی که تو آن جا سفر کنی
33
دیگر نبات را نخرد مشتری به هیچ
یک بار اگر تَبَسُّمِ همچون شکر کنی
44
ای آفتابِ روشن و ای سایهٔ همای
ما را نگاهی از تو تمام است اگر کنی
55
من با تو دوستی و وفا کم نمیکنم
چندان که دشمنی و جفا بیشتر کنی
66
مقدور من سَریست که در پایت افکنم
گر زآن که التفات بدین مختصر کنی
77
عمریست تا به یاد تو شب روز میکنم
تو خفتهای که گوش، به آه سحر کنی؟
88
دانی که رویم از همه عالم به روی توست
زنهار اگر تو روی به رویی دگر کنی
99
گفتی که دیر و زود به حالت نظر کنم
آری کنی چو بر سر خاکم گذر کنی
1010
شرط است سعدیا که به میدان عشق دوست
خود را به پیش تیر ملامت سپر کنی
1111
وز عقل بهترت سپری باید ای حکیم
تا از خدنگ غمزهٔ خوبان حذر کنی

