غزل شمارهٔ 281
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1امیدوار چنانم که کار بسته برآید
11
امیدوار چنانم که کار بسته برآید
وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
22
من از تو سیر نگردم و گر ترش کنی ابرو
جواب تلخ ز شیرین مقابل شکر آید
33
به رغم دشمنم ای دوست سایهای به سر آور
که موش کور نخواهد که آفتاب برآید
44
گلم ز دست به دربرد روزگار مخالف
امید هست که خارم ز پای هم به درآید
55
گرم حیات بماند نماند این غم و حسرت
و گر نمیرد بلبل درخت گل به بر آید
66
ز بس که در نظر آمد خیال روی تو ما را
چنان شدم که به جهدم خیال در نظر آید
77
هزار قرعه به نامت زدیم و بازنگشتی
ندانم آیت رحمت به طالع که برآید
88
ضرورتست که روزی به کوه رفته ز دستت
چنان بگرید سعدی که آب تا کمر آید
زمین

