غزل شمارهٔ 375
Toggle stanza 1چنان در قید مهرت پایبندم
11
چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم
22
گهی بر درد بیدرمان بگریم
گهی بر حال بیسامان بخندم
33
مرا هوشی نماند از عشق و گوشی
که پند هوشمندان کار بندم
44
مجال صبر تنگ آمد به یک بار
حدیث عشق بر صحرا فکندم
55
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی ای خواجه پندم
66
چنین صورت نبندد هیچ نقاش
معاذالله من این صورت نبندم
77
چه جانها در غمت فرسود و تنها
نه تنها من اسیر و مستمندم
88
تو هم بازآمدی ناچار و ناکام
اگر بازآمدی بخت بلندم
99
گر آوازم دهی من خفته در گور
برآساید روان دردمندم
1010
سری دارم فدای خاک پایت
گر آسایش رسانی ور گزندم
1111
و گر در رنج سعدی راحت توست
من این بیداد بر خود میپسندم

