غزل شمارهٔ 136
Toggle stanza 1ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
11
ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
گوی از همه خوبان بربودی به لطافت
22
ای صورت دیبای خطایی به نکویی
وی قطره باران بهاری به نظافت
33
هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی
سلطان خیالت بنشاندی به خلافت
44
ای سرو خرامان گذری از در رحمت
وی ماه درفشان نظری از سر رأفت
55
گویند برو تا برود صحبتت از دل
ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت
66
ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی
در دولت خاقان نتوان کرد خلافت
77
با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت
با روی تو نیکو نبود مه به اضافت
88
آن را که دلارام دهد وعده کشتن
باید که ز مرگش نبود هیچ مخافت
99
صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود
باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت
1010
شمشیر ظرافت بود از دست عزیزان
درویش نباید که برنجد به ظرافت
1111
سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا در و مرجان بود و هول و مخافت

