غزل شمارهٔ 306
Toggle stanza 1ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
11
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر
از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر
22
تا تو مصور شدی در دل یکتای من
جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر
33
عیب کنندم که چند در پی خوبان روی
چون نرود بندهوار هر که برندش اسیر
44
بسته زنجیر زلف زود نیابد خلاص
دیر برآید به جهد هر که فرو شد به قیر
55
چون تو بتی بگذرد سروقد سیمساق
هر که در او ننگرد مرده بود یا ضریر
66
گر نبرم ناز دوست کیست که مانند اوست
کبر کند بیخلاف هر که بود بینظیر
77
قامت زیبای سرو کاین همه وصفش کنند
هست به صورت بلند لیک به معنی قصیر
88
هر که طلبکار توست روی نتابد ز تیغ
وان که هوادار توست بازنگردد به تیر
99
بوسه دهم بندهوار بر قدمت ور سرم
در سر این میرود بیسر و پایی مگیر
1010
سعدی اگر خون و مال صرف شود در وصال
آنت مقامی بزرگ اینت بهایی حقیر
1111
گر تو ز ما فارغی وز همه کس بی نیاز
ما به تو مستظهریم وز همه عالم فقیر
زمین

