غزل شمارهٔ 624
Toggle stanza 1روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
11
روزی به زنخدانت گفتم به سیمینی
گفت ار نظری داری ما را به از این بینی
22
خورشید و گلت خوانم هم ترک ادب باشد
چرخ مه و خورشیدی باغ گل و نسرینی
33
حاجت به نگاریدن نبود رخ زیبا را
تو ماه پریپیکر زیبا و نگارینی
44
بر بستر هجرانت شاید که نپرسندم
کس سوختهخرمن را گوید به چه غمگینی؟
55
بنشین که فغان از ما برخاست در ایامت
بس فتنه که برخیزد هر جا که تو بنشینی
66
گر بنده خود خوانی افتیم به سلطانی
ور روی بگردانی رفتیم به مسکینی
77
کس عیب نیارد گفت آن را که تو بپسندی
کس رد نتواند کرد آن را که تو بگزینی
88
عشق لب شیرینت روزی بکشد سعدی
فرهاد چنین کشتهست آن شوخ به شیرینی
زمین

