غزل شمارهٔ 251

شاعر: سعدی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: امکنند

صنف: غزل

Toggle stanza 1
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
1
اگر تو برشکنی دوستان سلام کنند
که جور قاعده باشد که بر غلام کنند
2
هزار زخم پیاپی گر اتفاق افتد
ز دست دوست نشاید که انتقام کنند
3
به تیغ اگر بزنی بی‌دریغ و برگردی
چو روی باز کنی بازت احترام کنند
4
مرا کمند میفکن که خود گرفتارم
لویشه بر سر اسبان بدلگام کنند
5
چو مرغ خانه به سنگم بزن که بازآیم
نه وحشیم که مرا پای‌بند دام کنند
6
یکی به گوشه چشم التفات کن ما را
که پادشاهان گه‌گه نظر به عام کنند
7
که گفت در رخ زیبا حلال نیست نظر
حلال نیست که بر دوستان حرام کنند
8
ز من بپرس که فتوی دهم به مذهب عشق
نظر به روی تو شاید که بر دوام کنند
9
دهان غنچه بدرد نسیم باد صبا
لبان لعل تو وقتی که ابتسام کنند
10
غریب مشرق و مغرب به آشنایی تو
غریب نیست که در شهر ما مقام کنند
11
من از تو روی نپیچم که شرط عشق آن است
که روی در غرض و پشت بر ملام کنند
12
به جان مضایقه با دوستان مکن سعدی
که دوستی نبوَد هر چه ناتمام کنند

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور