غزل شمارهٔ 269
Toggle stanza 1آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
11
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
22
تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست
ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود
33
برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت
زان همه آتش نگفت دود دلی برشود
44
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت
گر در و دیوار ما از تو منور شود
55
گر نگهی دوستوار بر طرف ما کنی
حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
66
هوش خردمند را عشق به تاراج برد
من نشنیدم که باز صید کبوتر شود
77
گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری
سنت پرهیزگار دین قلندر شود
88
هر که به گِل دربماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
99
چون متصور شود در دل ما نقش دوست
همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
1010
پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک
سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود
1111
هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید
دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

