شمارهٔ 4
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
11
قیامتست سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامتست نصیب
22
به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه میگذراند علیالخصوص غریب؟
33
به قهر میروم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
44
پدر به صبر نمودن مبالغت میکرد
که ای پسر بس از این روزگار بیترتیب
55
جواب دادم از این ماجرا که ای بابا
چو درد من نپذیرد دوا به جهد طبیب
66
مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تأمل کنم نه وعظ خطیب
77
به مکتب ارچه فرستادیام نکو نامد
گرفته ناخن چنگم به زخم چوب ادیب
88
هنوز بوی محبت ز خاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
99
به اختیار ندارد سر سفر سعدی
ستم غریب نباشد ز روزگار عجیب
زمین

