غزل شمارهٔ 371
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1من از آن روز که در بند توام آزادم
11
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
22
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
33
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
44
من که در هیچ مقامی نزدم خیمهٔ انس
پیش تو رخت بیَفکندم و دل بنهادم
55
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم؟ هیچ
یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
66
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی
دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
77
تا خیال قد و بالای تو در فکر من است
گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
88
به سخن راست نیاید که چه شیرینسخنی
وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
99
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک
حاصل آن است که چون طبل تهی پُربادم
1010
مینماید که جفای فلک از دامن من
دست کوته نکند تا نکند بنیادم
1111
ظاهر آن است که با سابقهٔ حکم ازل
جهد سودی نکند تن به قضا در دادم
1212
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم؟
داوری نیست که از وی بستاند دادم
1313
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت
وقت آن است که پرسی خبر از بغدادم
1414
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد
عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
1515
سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح
نتوان مُرد به سختی که من این جا زادم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
زُلف بَر باد مَده تا نَدَهی بَر بادَم
ناز بُنیاد مَکُن تا نَکَنی بُنیادَم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 316
فاش میگویم و از گفتهٔ خود دلشادَم
بندهٔ عشقم و از هر دو جهان آزادم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 317
عالم بیخبری بود بهشت آبادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5613
بیخودی داشت ز فکرِ دو جهان آزادم
تا به هوش آمدم از عرش به فرش افتادم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5614

