غزل شمارهٔ 531
Toggle stanza 1ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
11
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
22
گفتم نهایتی بود این درد عشق را
هر بامداد میکند از نو بدایتی
33
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
با تو مجال آن که بگویم حکایتی
44
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود
کردیم و عشق را نه پدید است غایتی
55
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
66
ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی
چون در میان لشکر منصور رایتی
77
عیبت نمیکنم که خداوند امر و نهی
شاید که بندهای بکشد بی جنایتی
88
زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
99
من در پناه لطف تو خواهم گریختن
فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
1010
درماندهام که از تو شکایت کجا برم
هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی
1111
سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق
این ریش اندرون بکند هم سرایتی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای قصهٔ بهشت ز کویت حکایتی
شرح جمال حور ز رویت روایتی
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 437
ای زلف مشکبار تو از رحمت آیتی
وز لعل آبدار تو کوثر روایتی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6914
ای حسن خط ز مصحف روی تو آیتی
از خوبی تو قصه یوسف حکایتی
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6915
ای آفتاب از ورق رویت آیتی
در جنب جام لعل تو کوثر حکایتی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 758

