غزل شمارهٔ 267
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1سروبالایی به صحرا میرود
11
سروبالایی به صحرا میرود
رفتنش بین تا چه زیبا میرود
22
تا کدامین باغ از او خرمترست
کاو به رامش کردن آنجا میرود
33
میرود در راه و در اجزای خاک
مرده میگوید مسیحا میرود
44
این چنین بیخود نرفتی سنگدل
گر بدانستی چه بر ما میرود
55
اهل دل را گو نگه دارید چشم
کان پریپیکر به یغما میرود
66
هر که را در شهر دید از مرد و زن
دل ربود اکنون به صحرا میرود
77
آفتاب و سرو غیرت میبرند
کآفتابی سروبالا میرود
88
باغ را چندان بساط افکندهاند
کآدمی بر فرش دیبا میرود
99
عقل را با عشق زور پنجه نیست
کار مسکین از مدارا میرود
1010
سعدیا دل در سرش کردی و رفت
بلکه جانش نیز در پا میرود
زمین

