غزل شمارهٔ 253
Toggle stanza 1به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
11
به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند
هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند
22
طریق عشق جفا بردن است و جانبازی
دگر چه چاره که با زورمند برنایند
33
اگر به بام برآید ستارهپیشانی
چو ماه عید به انگشتهاش بنمایند
44
در گریز نبستهست لیکن از نظرش
کجا روند اسیران که بند بر پایند
55
ز خون عزیزترم نیست مایهای در تن
فدای دست عزیزان اگر بیالایند
66
مگر به خیل تو با دوستان نپیوندند
مگر به شهر تو بر عاشقان نبخشایند
77
فدای جان تو گر جان من طمع داری
غلام حلقه به گوش آن کند که فرمایند
88
هزار سرو خرامان به راستی نرسد
به قامت تو و گر سر بر آسمان سایند
99
حدیث حسن تو و داستان عشق مرا
هزار لیلی و مجنون بر آن نیفزایند
1010
مثال سعدی عود است تا نسوزانی
جماعت از نفسش دم به دم نیاسایند

