غزل شمارهٔ 415
Toggle stanza 1ای مرهم ریش و مونس جانم
11
ای مرهم ریش و مونس جانم
چندین به مفارقت مرنجانم
22
ای راحت اندرون مجروحم
جمعیت خاطر پریشانم
33
گویند بدار دستش از دامن
تا دست بدارد از گریبانم
44
آن کس که مرا به باغ میخواند
بی روی تو میبرد به زندانم
55
وین طرفه که ره نمیبرم پیشت
وز پیش تو ره به در نمیدانم
66
یک روز به بندگی قبولم کن
روز دگرم ببین که سلطانم
77
ای گلبن بوستان روحانی
مشغول بکردی از گلستانم
88
زان روز که سرو قامتت دیدم
از یاد برفت سرو بستانم
99
آن درّ دو رسته در حدیث آمد
وز دیده بیوفتاد مرجانم
1010
گویند صبور باش از او سعدی
بارش بکشم که صبر نتوانم
1111
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سر مونس دل افشانم

