غزل شمارهٔ 631
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
11
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی
گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی
22
ور به خلوت با دلارامت میسر میشود
در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی
33
ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است؟
تا کجا بودی که جانم تازه میگردد به بوی؟
44
مطربان گویی در آوازند و مستان در سماع
شاهدان در حالت و شوریدگان در های و هوی
55
ای رفیق آنچ از بلای عشق بر من میرود
گر به تُرک من نمیگویی به تَرک من بگوی
66
ای که پای رفتنت کند است و راه وصل تند
بازگشتن هم نشاید تا قدم داری بپوی
77
گر ببینی گریهٔ زارم ندانی فرق کرد
کآب چشم است این که پیشت میرود یا آب جوی
88
گوی را گفتند کای بیچاره سرگردان مباش
گوی مسکین را چه تاوان است چوگان را بگوی
99
ای که گفتی دل بشوی از مهر یار مهربان
من دل از مهرش نمیشویم تو دست از من بشوی
1010
سعدیا عاشق نشاید بودن اندر خانقاه
شاهد بازی فراخ و زاهدانِ تنگخوی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
خواستم زو آبرویی، گفت «بیهوده مگوی
عاشقان را ز آب چشم خویش باشد آبروی »
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1834
سهل عبدالله تستری - قدس سره - می گوید: که هر که بامداد کند و همت وی آن باشد که چه خورد، دست از وی بشوی.
هرکه خیزد بامداد از خواب و نبود در سرش
جامیبهارستانروضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)بخش 14

