غزل شمارهٔ 168
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟
11
کس این کند که دل از یار خویش بردارد؟
مگر کسی که دل از سنگ سختتر دارد
22
که گفت: «من خبری دارم از حقیقت عشق؟»
دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد
33
اگر نظر به دو عالم کند حرامش باد
که از صفای درون با یکی نظر دارد
44
هَلاک ما به بیابان عشق خواهد بود
کجاست مرد که با ما سر سفر دارد؟
55
گر از مقابله شیر آید، از عقب شمشیر
نه عاشقست که اندیشه از خطر دارد
66
و گر بهشت مُصَوَّر کنند عارف را
به غیر دوست نشاید که دیده بردارد
77
از آن متاع که در پای دوستان ریزند
مرا سریست؛ ندانم که او چه سر دارد
88
دریغ! پای که بر خاک مینهد معشوق
چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد؟
99
عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر
کدام عیب؟ که سعدی خود این هنر دارد
1010
نظر به روی تو انداختن حرامش باد
که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
کسی که شمع جمال تو در نظر دارد
ز آتش دل پروانه کی خبر دارد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 919
ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد
فشار لب بهم آوردن این اثر دارد
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 984
کسی که حُسن و خَطِ دوست در نظر دارد
محقَق است که او حاصل بصر دارد
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 116
که می تواند ازان چشم چشم بردارد؟
که ریشه از صف مژگان به هر جگر دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3725
غریق عشق چه اندیشه از خطر دارد؟
ز سر گذشته چه پروای دردسر دارد؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3726
چه وسعت است که این بحر پرگهر دارد
که هر حباب در او عالم دگر دارد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3727

