غزل شمارهٔ 245
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1هر که بیاو زندگانی میکند
11
هر که بیاو زندگانی میکند
گر نمیمیرد گرانی میکند
22
من بر آن بودم که ندْهم دل به عشق
سروبالا دلستانی میکند
33
مهربانی مینمایم بر قَدَش
سنگدل نامهربانی میکند
44
برف پیری مینشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی میکند
55
ماجرای دل نمیگفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی میکند
66
آهن افسرده میکوبد که جهد
با قضای آسمانی میکند
77
عقل را با عشق، زورِ پنجه نیست
احتمال از ناتوانی میکند
88
چشم سعدی در امید روی یار
چون دهانش دُرفِشانی میکند
99
هم بود شوری در این سر بیخلاف
کاین همه شیرینزبانی میکند
زمین

