غزل شمارهٔ 153
Toggle stanza 1سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
11
سر تسلیم نهادیم به حکم و رایت
تا چه اندیشه کند رای جهان آرایت
22
تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی
کس دیگر نتواند که بگیرد جایت
33
همچو مستسقی بر چشمه نوشین زلال
سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت
44
روزگاریست که سودای تو در سر دارم
مگرم سر برود تا برود سودایت
55
قدر آن خاک ندارم که بر او میگذری
که به هر وقت همی بوسه دهد بر پایت
66
دوستان عیب کنندم که نبودی هشیار
تا فرو رفت به گل پای جهان پیمایت
77
چشم در سر به چه کار آید و جان در تن شخص
گر تأمل نکند صورت جان آسایت
88
دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست
هم در آیینه توان دید مگر همتایت
99
روز آن است که مردم ره صحرا گیرند
خیز تا سرو بماند خجل از بالایت
1010
دوش در واقعه دیدم که نگارین میگفت
سعدیا گوش مکن بر سخن اعدایت
1111
عاشق صادق دیدار من آنگه باشی
که به دنیا و به عقبی نبود پروایت
1212
طالب آن است که از شیر نگرداند روی
یا نباید که به شمشیر بگردد رایت

