غزل شمارهٔ 627
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
11
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی
ور به چوگانم زند هیچش مگوی
22
بر سر عشاق طوفان گو ببار
در ره مشتاق پیکان گو بروی
33
گر به داغت میکُند، فرمان ببر
ور به دردت میکُشد، درمان مجوی
44
ناودان چشم رنجوران عشق
گر فرو ریزند، خون آید به جوی
55
شاد باش ای مجلس روحانیان
تا که خورد این می که من مستم به بوی
66
هر که سودانامهٔ سعدی نبشت
دفتر پرهیزگاری گو بشوی
77
هر که نشنیدهست وقتی بوی عشق
گو به شیراز آی و خاک من ببوی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دستگاه او نداند کز چه روی؟
تنبل و کنبوره در دستان اوی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 102
شو، بدان گنج اندرون خمی بجوی
زیر او سُمجی است، بیرون شد بدوی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 103
چون یکی جغبوت پستانبند اوی
شیر دوشی زو به روزی دو سبوی
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 104
ای لب گلگونت جام خسروی
پیشهٔ شبرنگ زلفت شبروی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 833

