غزل شمارهٔ 40
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست
11
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست
22
دگر به روی کسم، دیده بر نمیباشد
خلیل من، همه بتهای آزری بشکست
33
مجال خواب نمیباشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید، بر آشنایان بست
44
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست
55
غلام دولت آنم که پایبند یکیست
به جانبی متعلق شد از هزار برست
66
مطیع امر توام، گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام، گر تنم بخواهی خست
77
نماز شام قیامت، به هوش باز آید
کسی که خورده بوَد مِی ز بامداد الست
88
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
معاشران ز مِی و عارفان ز ساقی مست
99
اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی
چه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست
1010
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست
1111
حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدی
که قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست
1212
خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود
در این سخن که بخواهند برد دست به دست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
لطافت تو چنان در خیال ما بنشست
که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
شکفته شد گل حَمرا و گشت بلبل مست
صَلایِ سرخوشی، ای صوفیانِ باده پرست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 25
به جانِ خواجه و حقِ قدیم و عهدِ درست
که مونسِ دمِ صبحم، دعایِ دولتِ توست
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 28
همان زمانکه فلک تیغ بر میان تو بست
گرفت صبح سر آفتاب را به دو دست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1779
وجود عاریتی دل درو نشاید بست
همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست
سعدیمواعظمراثیذکر وفات امیرفخرالدین ابیبکر طاب ثراه
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک
که هر شبی را بیاختلاف روزی هست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 12
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 13

