غزل شمارهٔ 35
Toggle stanza 1دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
11
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
22
جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی برود دل ز برت
33
جای خندهست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت
44
راه آه سحر از شوق نمییارم داد
تا نباید که بشوراند خواب سحرت
55
هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را
هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت
66
بارها گفتهام این روی به هر کس منمای
تا تأمل نکند دیده هر بیبصرت
77
باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتواند که ببیند مگر اهل نظرت
88
راه صد دشمنم از بهر تو میباید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
99
آن چنان سخت نیاید سر من گر برود
نازنینا که پریشانی مویی ز سرت
1010
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمت خویش نمیخواهد بر رهگذرت

