غزل شمارهٔ 12
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
11
دوست میدارم من این نالیدن دلسوز را
تا به هر نوعی که باشد بگذرانم روز را
22
شب همه شب انتظار صبحرویی میرود
کان صباحت نیست این صبح جهانافروز را
33
وه که گر من بازبینم چهر مهرافزای او
تا قیامت شکر گویم طالع پیروز را
44
گر من از سنگ ملامت روی برپیچم زنم
جان سپر کردند مردانْ ناوکِ دلدوز را
55
کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست
بر زمستان صبر باید طالب نوروز را
66
عاقلان خوشهچین از سر لیلی غافلند
این کرامت نیست جز مجنون خرمنسوز را
77
عاشقان دین و دنیاباز را خاصیتیست
کان نباشد زاهدان مال و جاهاندوز را
88
دیگری را در کمند آور که ما خود بندهایم
ریسمان در پای حاجت نیست دستآموز را
99
سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست
در میان این و آن فرصت شمار امروز را
زمین

