غزل شمارهٔ 277
Toggle stanza 1بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
11
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
22
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
33
این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
44
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد
زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید
55
نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی
پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید
66
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید
77
دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم
هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید
88
با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری
ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید
99
گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی
آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید
1010
چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند
پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید
1111
سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن
نظری گر بربایی دلت از کف برباید

