غزل شمارهٔ 162
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد
11
طرفه میدارند یاران صبر من بر داغ و درد
داغ و دردی کز تو باشد خوشترست از باغ ورد
22
دوستانت را که داغ مهربانی دل بسوخت
گر به دوزخ بگذرانی آتشی بینند سرد
33
حاکمی گر عدل خواهی کرد با ما یا ستم
بندهایم ار صلح خواهی جست با ما یا نبرد
44
عقل را با عشق خوبان طاقت سرپنجه نیست
با قضای آسمانی برنتابد جهد مرد
55
عافیت میبایدت چشم از نکورویان بدوز
عشق میورزی بساط نیک نامی درنورد
66
زهره مردان نداری چون زنان در خانه باش
ور به میدان میروی از تیرباران برمگرد
77
حمل رعنایی مکن بر گریه صاحب سماع
اهل دل داند که تا زخمی نخورد آهی نکرد
88
هیچ کس را بر من از یاران مجلس دل نسوخت
شمع میبینم که اشکش میرود بر روی زرد
99
با شکایتها که دارم از زمستان فراق
گر بهاری باز باشد لیس بعد الورد برد
1010
هر که را دردی چو سعدی میگدازد گو منال
چون دلارامش طبیبی میکند داروست درد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد
ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142
طبّ جالینوس باشد کیر در کون تو برد
طبع صفراوی بود، لیمو در آن باید فشرد
سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 14
در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت
آن قدر عمری که دارد مردم آزاد مرد؟
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 53

