غزل شمارهٔ 625
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
11
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
22
به شرط آن که مَنت بندهوار در خدمت
بایستم، تو خداوندوار بنشینی
33
میان ما و شما عهد در ازل رفتهست
هزار سال برآید همان نخستینی
44
چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم؟
به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی
55
به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست
نیاید و تو به از من هزار بگزینی
66
به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
77
تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
88
لگام بر سر شیران کند صلابت عشق
چنان کشد که شتر را مهار در بینی
99
ز نیکبختی سعدیست پایبند غمت
زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی
1010
مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانان
ز روی خوب، لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
کوژپشتی را گفتند: آن می خواهی که خدای تعالی پشت تو را چون دیگران راست گرداند یا آن که پشت دیگران را چون تو کوژ گرداند؟ گفت: آنکه همه را چون من کوژ گرداند تا به آن چشمی که ایشان در من نگریسته اند من نیز به همان چشم در ایشان نگرم.
خوش آنکه خصم به عیبی که طعنه تو زند
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 33
به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3063
ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
گرسنه آمد و با نان همیکند بینی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3078
از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینی
سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3095

