غزل شمارهٔ 615
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
11
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
22
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
33
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
44
چنان به نَظْرِهٔ اول ز شخص میببری دل
که باز مینتواند گرفت نظره ثانی
55
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
66
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
77
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
88
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی
99
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضتِ من شب تا سحر نشسته چه دانی
1010
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی
1111
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
تو می روی و به نظاره تو چشم جهانی
بگو که آگهی از عاشقان دلشدگانی
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1955
تو شمع مجلس انسی و شاه عالم جانی
بناز بر همه خوبان که نازنین جهانی
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 965
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3038
هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
فدای جاه و جمالت که روح بخش جهانی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3039
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
که کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 809
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا
که التفات نکردند بر وی اهل معانی
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 222

