غزل شمارهٔ 164
Toggle stanza 1دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
11
دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
ابری که در بیابان بر تشنهای ببارد
22
ای بوی آشنایی دانستم از کجایی
پیغام وصل جانان پیوند روح دارد
33
سودای عشق پختن عقلم نمیپسندد
فرمان عقل بردن عشقم نمیگذارد
44
باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را
ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد
55
هم عارفان عاشق دانند حال مسکین
گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد
66
زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین
بر دل خوشست نوشم بی او نمیگوارد
77
پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی
گوییم جان ندارد یا دل نمیسپارد
88
مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق
در روز تیرباران باید که سر نخارد
99
بیحاصلست یارا اوقات زندگانی
الا دمی که یاری با همدمی برآرد
1010
دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت
کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

