غزل شمارهٔ 289
شاعر: سعدی
Toggle stanza 1آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
11
آن نه عشق است که از دل به دهان میآید
وان نه عاشق که ز معشوق به جان میآید
22
گو برو در پس زانوی سلامت بنشین
آن که از دست ملامت به فغان میآید
33
کشتی هر که در این ورطه خونخوار افتاد
نشنیدیم که دیگر به کران میآید
44
یا مسافر که در این بادیه سرگردان شد
دیگر از وی خبر و نام و نشان میآید
55
چشم رغبت که به دیدار کسی کردی باز
باز بر هم منه ار تیر و سنان میآید
66
عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع
پیش شمشیر بلا رقصکنان میآید
77
حاش لله که من از تیر بگردانم روی
گر بدانم که از آن دست و کمان میآید
88
کشته بینند و مقاتل نشناسند که کیست
کاین خدنگ از نظر خلق نهان میآید
99
اندرون با تو چنان انس گرفتهست مرا
که ملالم ز همه خلق جهان میآید
1010
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان میآید
1111
سعدیا این همه فریاد تو بی دردی نیست
آتشی هست که دود از سر آن میآید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
سبزهها میدمد و آب روان میآید
ابر چون دیده من گریهکنان میآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 731
یا رب این بوی خوش از روضه جان میآید
یا نسیمیست کز آن سوی جهان میآید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 806
از لب خلق دم باد خزان میآید
بوی کافور ازین مردهدلان میآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3626
نه ز جهدم به کف بخت عنان میآید
نه به زورم زه دولت به کمان میآید
نظیری نیشابوریدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 223

